|
.•* *•.بيا زندگي را بدزديم و ميان دو ديدار تقسيم كنيم.•* *•.
|
تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . .
وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند
براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد . جويبار آهي كشيد
و گفت : آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك
تبديل شود و آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است .
گلها گفتند : راست مي گويي ،
چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟
جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟
گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در آب
شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر
زيبا بود .
جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم
مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان
او تماشا كنم ...
