|
.•* *•.بيا زندگي را بدزديم و ميان دو ديدار تقسيم كنيم.•* *•.
|

شنیدم کسی از پشت دیوار می گفت بهار در راه است...
وسوسه شدم پنجره را باز کنم....همان پنجره رو به تو...
نفس که کشیدم یادم امد که هنوز زنده ام...
دوستانم را دیدم که هنوز به من وفادارند...
همان دوستان همیشگی :باران و غروب را می گویم...
خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم که خیالت آمد...!!!
خدای من! بهار امسال چه جشنی می شود! اینجا چقدر شلوغ است: من
باران.غروب و
خیال تو

شب آغاز هجرت تو
شب در خود شكستنم بود
شب بيرحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود