زبانم را نمي فهمي ... تو خطم را نمي خواني...
چنان بيگانه اي حتي .. که نامم را نمي داني ...

داداش سينا برگشت
((تو اين مدت که نبودم برادر عزيزم همايون(ديگران)براي اين وبلاگ خيلي
زحمت کشيد و وبلاگ رو سر پا نگه داشت ، براي همين از همايون عزيز خيلي
ممنونم و اميدوارم هميشه پيشمون بمونه...اين متنم كه يكي از
دلنوشته هاي خودمه تقديم ميكنم به تمام شما دوستاي گلم...))

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
گفتم : به کدام بهانه مانده ای؟
گفت : به صرف خاطره ها...
گفتم : بهانه ی پوچی است
گفت : پوچی خود بهانه است...
مدتهاست که چشم به راهت در کوچه های بی کسی قدم می زنم ،
نمی دانم ... شاید این تفدیر من باشد که همیشه
در دلم انتظار تلخ آمدنت موج بزند !
دلتنگم ، دلتنگ دستهایت ... دلتنگ نگاهت ... دلتنگ صدایت ...
دلتنگ شانه هایت ... و دلتنگ دیدارت ...
حال من اینجا درست مثل همیشه ، مثل تمام روزها و شبهایی که گذشت
، تنهایم و فقط به این امید زنده ام که دوباره با تو بودن را تجربه کنم .
کسی نمی داند بی تو چه بر من می گذرد ، اصلا کسی نمی فهمد
بی حصور بودنت چه در دل این وازه های غریب و مبهم می گذرد ،
پس از هجرت غریبت ، تنها یاور من اتاق دلتنگی هایم بود
و پنجره ای که فقط برای رسیدن و دیدن تو باز می شد .
کاش بودی و می دیدی بی تو چه دلگیر و دلتنگ نفس می کشم .
حتی بی تو باران هم برایم نامفهوم است و حال
تو نیستی و من نا امید تر از همیشه می دانم که دیگر نخواهی آمد ...
اما هنوز هم انتظار آمدنت تنها دلخوشی من است .
از شبی که رفتی پشت پنجره به انتظار نشسته ام
و کسی نمی داند چه دردی می کشم ...
هنگام رفتنت زمزمه ی بازگشت دوباره ات بر لبانت جاری بود ،
فصل ها گذشت و من به اندازه ی دردهایم بزرگ شدم و تو هنوز نیامدی ...
بی تو سر به شانه ی که بگیرم ، بیگانگی غمین خویش را با که بگویم ؟
زیرا در کوچه باغ خاطره دیگر کسی نمانده !!!
دیگر انتظار آزارم می دهد ...
من امشب لحظه لحظه های آخر عمرم را بی تو به دست باد می سپارم
و نفس های آخرم را در حسرت دیدارت می کشم .
این آخرین شبی است که برای آمدنت به آسمان التماس می کنم
و من امشب برای همیشه از اینجا خواهم رفت ...
مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد
زندگی از دم در قصد رفتن دارد...
فقط یادت باشد اگر بازگشتی و اینجا را تاریک و سرد دیدی
به یاد بیاور روزی که ما با هم بودیم ، اینجا روشن بود و گرم ...
و پس از بازگشت ( اگر بازگشتی ) دیگر
نه من هستم ، نه تویی و نه آسمان ...
افتاد آن سان که برگ آن اتفاق زرد می افتد ...
افتاد آن سان که مرگ آن اتفاق سرد می افتد ...
اما او سبز بود و گرم که افتاد ... !!!
چند كلمه حرف حساب:

روح مــــن بــــراي مـــن رفـــيـــقــي اســـت کـــه مــــرا هــنـــگــام روزهــــاي ســـخت و ســــنـــگــــيـــن دلــــداري مـــــي دهــــد و هــــنــــگــــام زيــــاد شــــدن غــــــم هــــاي زنـــدگـــــي بـــــه مــــن تســــکــــيــــن مـــــي بـــــخشـــــد.کـــــســـــي کـــه هـــــمـــدم روح خــــود نـــبـــاشـــد دشـــمـــن مـــردم اســــت .کــــسي کـــه در خــــويشـــتـــن خـــويـــش دوســــتـــي را نـــمـــي يـــابــد آکـــنـــده از نـــاامـــيـــدي خـــواهـــد مـــرد؛ زيــــرا زنــــدگــــي از درون انســــــــــــــــــــان مي جـــــوشـــد نــــه از بــــيــــرون او
بیگانه(سینا)
+
نوشته شده توسط *•··¤●ღبیگانهღ●¤··•*
|