|
.•* *•.بيا زندگي را بدزديم و ميان دو ديدار تقسيم كنيم.•* *•.
|

بي تو..
كنارت نشستم،پا به پايت ،لحظه به لحظه،باتو گريستم، باتو شكستم ،باتو سوختم...
غربت چشمانت ،غم صدايت،نهايت تنهاييت را با دستان خسته ام لمس كردم.
شكستي...سوختي...گم شدي ميان خاطرات گم شده ام...غبار غم آيينه دلت را پوشانده بود...
نگاه ملتمسم را حس كردي ولي هيچ نگفتي...بغضم را در گلو شكستم...
بي آنكه چيزي بگويي،
بي خبر رفتي...تو در آسمان نگاهم گم شدي...تنها شدم ...بي تو باز گريستم...
شكستم...سوختم...گم شدم ميان خاطرات گم شده ام...!!!
من نيز فراموش ميشوم... ((تنهاترين آدم))

چند كلمه حرف حساب:
حکايت جالبيست که " فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند!!!"
اعترافات شب یلدا![]()
![]()
فكر كنم خيلي دير به بازي رسيدم ولي ميخوام بازي...
باور كنين اعتراف كردن سخته ولي انگار مجبورم اعتراف كنم چون اولين و تنها قانون اين بازي همينه!!!
اولين اعتراف:(4-7)يه پسر بچه ي شيطون بودم كه از ديوار راست بالا ميرفم،از همون بچگي مردم آزاري تو خونم بود...البته 6سالگيم كه يادم مياد كلي ميخندم چون من فقط 2ماه مهدكودك رفتم.يادمه تو مهدكودك هميشه لازم بود يه نگهبان(مربي)مواظب من باشه،آخه همين كه يه فرصت پيدا ميكردم از مهدكودك ميزدم به چاك(در ميرفتم)ولي خيلي زود ميگرفتن و برم ميگردوندن تو اون خراب مونده بعد از يه مدت هم كه نتونستن از فرار كردنم جلوگيري كنن يه قفل گنده زدن به دره مهد براي همين چون منم زورم نميرسيد قفل رو باز كنم مهد رو بهم ميريختم!!!براي همين يه جورايي شوتم كردن بيرون البته به طور كاملا مودبانه
دومين اعتراف:(7-8)قرار شد برم مدرسه...
واي خدا چقدر با باحال بود اون روز اول(هه)آخه تمام اول دبستاني ها گريه ميكردن ولي من فقط به حياط بزرگ مدرسه نگاه ميكردم و به اين فكر ميكردم كه قراره چطوري از اين جاي به اين بزرگي فرار كنم...از همون روز اول آتيش سوزوندن آقا سينا شروع شد.اولين كاري هم كه كردم اين بود كه يكي از دوستام رو بقدري از معلم ترسوندم كه خودش رو خيس كرد(حسن اميدوارم منو ببخشي)
سومين اعتراف:(8_پايان سال پنجم)
بقدري شلوغ ميكردم كه حد نداشت!!!از همون بچگي به عالم و آدم زور ميگفتم!!!سال سوم ابتدايي بودم ولي تمام سال پنجمي ها ازم حساب ميبردن به غير از يه نفر كه اون يه نفرم هروقت بيكار ميشد ميگرفت يه كتك حسابي بهم ميزد(شاهين شمس)،خيلي ازش ميترسيدم و حساب ميبردم((البته تمام مدرسه ازش ميترسيدن آخه آقا شاهين اون موقع يه پسره 70كيلويي بود و فقط كافي بود يه فوت كنه تا من شوت بشم))!!!يادش بخير مديرمون(آقاي دزفولي)به من ميگفت:
خــــــــــــداي رو . . .
چهارمين اعتراف:(اول راهنمايي_10/10/1385)
واااااااااااااااااااااااااااااااي بهترين و بدترين سالهاي عمرم به اين دوره ختم ميشه
كلي دوست و رفيق پيدا كردم و از دست دادمشون...كلي آيدي ساختم و هك شدن...كلي آي دي هك كردم...چقدر دعوا كردم...چند بار بردنم كلانتري بخاطره دعواهايي كه كردم و با خوشانسي بخير گذشت...كلي دوست و رفيق و آبجي و خواهر و داداش و برادر تو چت پيدا كردم،دوستايي كه هيچكس فكرشو نميكنه كه ميشه تو همين دنياي مجازيه چت و اينترنت همچين كسايي وجود داشته باشه...خيلي چيزها از دست دادم و به جاش خيلي چيزها بدست آوردم...تو همين شهر خودمون(همدان)چهار تا رفيق پيدا كردم كه از برادر بهم نزديكتر بودن و هستن...
آخرين اعتراف:(10/10/1385_...)
اين آخرين اعترافه
خيلي سخته ولي بايد اعتراف كنم...
من در حق يه نفر خيلي ظلم كردم ولي اگه اجازه داشته باشم ميخوام جبران كنم...ميخوام بزرگ بشم...ميخوام كامل بشم...ميخوام درك كنم...ديگه نميخوام با زندگيه كسي بازي كنم چون حسابي ضربش رو خوردم...ميخوام يه يا علي بگم و يه تكون به خودم بدم...ميخوام آدم بشم!!!
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز،او
مارا
و فردا...؟