|
.•* *•.بيا زندگي را بدزديم و ميان دو ديدار تقسيم كنيم.•* *•.
|

ميخوام از روزگار بگم...از روزگاري كه همه رو بيمار كرده...دنيايي كه همه دچارش شديم...تاحالابه اين
فكر كرديد كه چراهستيم؟؟؟چرانفس مي كشيم؟؟؟چرا راه مي ريم؟؟؟چرا زنده ايم؟؟؟اصلا...چرا عاشق
مي شيم؟؟؟واقعا نميشه به جواب هيچ كدومشون رسيد!!!من كه نرسيدم...ولي ميخوام يه بار با
شما
امتحان كنم...حالاچشماتونو ببنديد...بستيد؟؟؟خوبه ...خيلي عاليه...چي ميبينيد...؟؟؟بذاريد من
بگم...يه دنياي قشنگ...توي اين دنيايه قشنگ
ما بهترينيم...عاشقترينيم...خوشبخترين...انسانترين...و
خلاصه هرچيزي كه توي دنياي واقعي ديدنش مثل يه خوابه اينجا ميشه ديد...لمسش كرد...واي خداي
من...عجب دنياي جالبيه..چقدر همه چيز زيباست...واي خدايا
من توي اين دنياي پوچ من بهترينم...حالا
چشماتون رو باز كنيد...خوب به دورو برتون نگاه كنيد...ديگه هيچي نيست .
نه از اون دنياي قشنگ ،و نه
از اون روياهاي شيريني كه ساختيم...هيچي نمونده...خوب نگاه كنيد...چي مي بينيد؟؟؟ بذاريد بگم
توي اين دنيا چي ميبينم...حالا فقط من موندمو يه دنيايي كه اصلا دوستش ندارم...حالا فقط من موندم
با يه عالمه آرزوهاي محال...حالا فقط من موندم و دلتنگي، حالا فقط من موندم و تنهايي ،حالا فقط من
موندم و خودم...تنها خودم...ديديد؟حالا فهميديد چرا گفتم پوچ؟چرا گفتم كه ما بيمار اين دنيا شديم؟
حرف
همه آدما اينه كه :كاش مي شد هميشه چشمامونو ببنديم و توي رويا باشيم...من كه از اين همه
پوچي و بيهودگي بيزارم...چقدر توي اين دنياي واقعي زندگي كردن سخته...!!!
(ميخوام واسه هميشه چشمامو ببندم...!!!)

چند كلمه حرف حساب:
اینجا جای من نیست، بر روی این زمین غریبم،
این آسمان سقف خانه من نیست ، من نباید به اینجا می آمدم،
اینجا تبعید گاه من است.
چه تنگنای تاریک وخفقان آوری با دیوارهای بلند و قطور !!!
برجهای سیاه و عبوس ،تنها ، بیکــس،چشم براه.
سالیانی خود را به در و دیوار زدم تا مگر راهی پیدا کنم،بگریزم...
اما نشد.
هیچ دری به بیرون باز نشد،هیچ کس از بیرون نیامد و
من چه تلخ آنرا تجربه کردم.
پس چه باید کرد ؟؟؟
این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند،
پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست،
و چاره دیگری پیدا نیست...!!!