|
.•* *•.بيا زندگي را بدزديم و ميان دو ديدار تقسيم كنيم.•* *•.
|
سلام....................................
منم سینا
اینم از عکسای خودم که قرار بود باهاشون بترسونمتون..........!!!!!!!!!!
سینا 1 سینا 2 سینا 3 سینا 4 سینا 5 سینا 6
سینا 7 سینا 8 سینا 9 سینا 10 سینا 11 سینا 12
سینا 13 سینا 14 سینا 15 سینا 16
او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي پيمايد؛
ميزند فرياد و اميد كمك دارد
آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!
موج ميكوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي گردد چونان سستيبه جاي افتاده بس مدهوش
ميرود نعره زنان، و ين بانگ باز از دور مي آيد:
(( آي آدمها))
و صداي باد هر دم دلگزاتر
در صداي باد بانگ او رهاتر
از ميان آبهاي دور و نزديك
باز در گوش اين نداها(( آي آدمها))....
![]()
این خطش میسوزه ( ایرانسل با ۵ تومن شارژ ۱۰ هزارتومنه با یه خط جایزه با هزار شارژ به عبارتی میکنه ۴ هزارتومن ۲ تا خط) میره گوشیشو میفروشه ))![]()
![]()
))
![]()
خوبه كه يه وقتا به ياد بياريم كسايي رو داريم كه فراموششون كرديم
كسايي كه دوسمون دارند و ما تموم زندگيشونيم
نميگم همه ي ما ولي بيشترمون فراموششون كرديم
در صورتيكه از گوشت خون اوناييم
خدا ميدونه توي دلاي آسمونيشون چي ميگذره يا سر هر نمازشون چقدر دعامون مي كنن
هر روز كنج اتاق ميشينن و چشم به دري ميدوزند كه شايد سالي يه بارم كسي غير خودشون ازش عبور نميكنه،منتظرميمونند شايد كسي بهشون سر بزنه و سكوت خونه ي كوچيكشون و بشكنه
چه خوبه هر جمعه يه سري بهشون بزنيم. تا لبخند روي لباشون بياد .
خيلي از اين ادما بيكس و تنها سرشونو زمين ميزارند.
اون موقعس كه بازم نه هممون بلكه بعضيامون كه يكم محبت توي دلمون مونده اشك حسرت ميريزيم
تو دنيايي كه قلبا هر كدوم يه جا اسيرن
كاش به فكر اونا باشيم كه از اين زمونه سيرن
اونا كه تو عصر آهن، تشنه ي يه جرعه يادن
كاش كه دست كم نگيريم اين جورآدما، زيادن
نزاريم كه تو چشماشون بشينه دونه هاي اشك
اونا فانوسن و خاموش، اره فانوساي مشكي
وقتی جهان از ریشه جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشه های یأس می آید .
وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل میکند،
باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی چون نان دل بست
نان را از هر طرف بخوانی نان است
سلام
تا صحبت عشق شد . دلم یهو هری ریخت.نمیدونم چرا؟
این روزا! هر جا هر طرف نگاه میکنم همه یه جورایی میخوان
بگن عاشقند!!!
توی روزنامه میخونیم...اون مرد عاشق!! معشوقشو دزدید
اذیتش کرد! بعد با وضعیت فجیعی تو خیابون رهاش کرد....
خیلی خنده داره..مجنون های امروزی چه راههایی دارن
!!!.... برای ابراز عشقشون
یه جا دیگه میخونیم...فلان خانم همسرشو کشت.
فلان آقا بچه ه اشو کشت...اینا همه عاشقند؟؟
از عشق دیوانه شده اند؟؟
!فرهاد های امروزی شیرین هایشان را به حراج میگذارند
و لیلی ها در گوش دشمنان مجنون زمزمه عشق سرمیدهند!!.
خیلی خنده دار شده..رسم عاشقی...... امروزززز
..... عشق مادر تماشایست
مادر برای وصال به یار...فرزندش را کنارخیابان.. رها میکنه
و چه دردناکه این غریبیها..تو دیار خود غریب.. بودن دردناکه
در این شهر غریبیهاکه صدها قلب را زنده زنده خاک میکنند. ما بدنبال چه میگردیم؟
: یک نفر یک روز جایی گفت
آدمها دلهای سیاه خود را هر روز
با ابرنگ پر رنگ می کنند
با تظاهر به خوب بودن
چشم و دل خود را یکرنگ میکنند
وای خدای من....
من چگونه در میان توده ماتم قصه عشق را باورکنم؟
کاش کسی میامدآسمانی....با یک فریاد ویا یک رعد...
... کاش کسی بیاید....که قلبها در آتش هجرش میسوزد
... میامد و التیام بخش زخمهای کهنه ماکه از دل رویاست باشد
.... کاش کسی بیاید! با ردی از مهربانی..و بر پل تنهایی ما بایستد
..... و فریاد عشق سر دهد
کاش کسی بیاید

دوباره شروع ميكنيم
اينبار براي علي(ع)مينويسيم...
رسول اكرم (ص):

مقام حضرت علي(ع) از زبان نبي اكرم(ص)
پيامبر عاليقدر اسلام(ص) ميفرمايد:
مَنْ ارادَ أنْ يَنْظُر الي نوحَ في تَقْواهْ
وَ الي ابراهيمَ في حِلْمِهْ ,
وَ الي موسي في هَيْلتِهْ ,
و الي عيسي في عِبادَتِه ,
فَلْيَنْظُرَ الي عَليِّ بن ابيطالب (بحارالانوار ج39 / ص35 )
هركسي بخواهد به تقواي نوح(ع) بنگرد,
و نيز به حلم و بردباري ابراهيم(ع) بنگرد,
و نيز به هيبت و شكوه موسي(ع) بنگرد,
و نيز به عبادت عيسي(ع) بنگرد, بايد آن شرائط را فقط در شخصيت والاي عليبن ابيطالب جستجو كند.
ايمان حضرت علي(ع) از زبان نبي اكرم(ص)
نبي مكرم اسلام(ص) ميفرمايند: لَو انَّ السَّماواتِ وَالاَرضِ وُضِعَتْ في كَفَّةٍ وَ وُضِعَ ايمانُ عليٍّ في كَفَةٍ لَرَجَحَ ايمانُ علي(ع)
هر آينه اگر همه آسمانها و زمين در كفهاي از ترازو و ايمان علي(ع) در كفه ديگرش گذاشته شود, حتماً كفه ايمان علي(ع) سنگينتر خواهد بود.
علم حضرت علي(ع) از زبان نبي اكرم(ص)
پيامبر خدا(ص) فرموده: انا مدينة العلم و عليٌّ بابها ينابيعالمودة ج1 / ص 85
من شهر علم و علي دروازهي آن است.
شهادت
وقتي كه عبدالرحمان بن ملجم مرادي صبح روز 19 ماه رمضان در محراب مسجد كوفه ضربت شمشيرش را بر فرق اميرمؤمنان علي(ع) در هنگام نماز فرود آورد و آنحضرت در خاك و خون غلطيد و فرمود:
بسمالله وباالله و علي ملة رسولالله فزت و ربالكعبه ( منتهيالامال ج1 / ص 174)
به خداي كعبه رستگار شدم, آنگاه از خاك محراب برميداشت و بر فرق سرش ميريخت و ميفرمود:
منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرت ( طه / 55)
ما شما را از خاك آفريديم و در آن باز بازميگرديم و از آن نيز بار ديگر شما را بيرون ميآوريم.
مردم كوفه به سر وصورت خود ميزدند و فرياد و اعلياه سر ميدادند, جبرئيل هم در ميان زمين و آسمان فرياد برآورد و ميگفت: تَهَدَّمَتْ وَاللهِ اركانُ الْهُدي وَانْفَصَمَتْ العْرُوَةُ الْوُثقي, قُتِلَ ابْنُ عَمَّ الْمُصْطَفي, قُتِلَ عليٌّ الْمُرتَضي
منتهيالامال ج1 / ص 174
به خدا پايههاي هدايت فروريخت و ديوارهي عروة الوثقي (دژ پولادين آيين خدا) در هم شكست و پسرعموي محمد مصطفي به قتل رسيد, علي مرتضي به شهادت رسيد.
سلام
راستش ديدم نميشه بدون خداحافظي برم براي همين اومدم كه از همتون خداحافظي كنم.
در ضمن اگه بين شما دوستاي گلي كه به وبلاگ بيگانه سر ميزنن
كساني هستن كه علاقه دارن
وبلاگ رو آپ كنن ميتونن عكسها، دردودلها و نوشته هاشون رو
به ايمل بيگانه (سينا)
ارسال كنن تا متنها و نوشته هاشون تو وبلاگ درج بشه...
دوستاي گلم هر خوبي يا بدي ديدين به مهربوني و بزرگي خودتون حلال كنين
خيلي دوستتون دارم.

۞ صدای خاموش ۞
ديشب دوباره پشت پنجره ايستادم و به آسمان خيره شدم.
نگاهم را به قطره های باران دوخته بودم و با سقوط هر قطره
به یاد اشکهايم که بارهاوبارهابه خاطر شرم چشمهايم
بی صدا مي باريد.و به ياد تمام لحظه های سنگی زندگيم افتادم ،
لحظه هايي که حتی دريچه ای به روی شادی برايم باقی نمی گذاشت.
در این لحظات هميشه به دنبال
روزنه ای بودم تا خودم را از عالم درد و رنج نجات دهم.خيلی قبلها آسمان فقط
برايم به اندازه وسعت پنجره اتاقم بود،اتاقی که دردهايش به وسعت دنيا بود.
دنيايی که هيچ ثمری به جز درد برايم نداشت.
گاهی وقتها عشق نیز برايم دردی بود که درمانی برايش نداشتم.
گاهی وقتها بين اين همه غم احساس دلتنگی می کردم
و اشک تنها مرهم دردهايم بود.
باز مثل هر شب ديگری چشمم را به آسمان دوختم،
حس غريبی داشتم.با همه چيز بيگانه شده بودم.
آسمان برايم تازگی پيدا کرده بود؛گويي تا آن شب اصلا آسمانی نديده بودم.
حتی اتاقم نیز با من غريب بود،اتاقی که سالها تنها شاهد گريه های من بود.
پنجره که تا ديشب برايم دريچه ای بود از عالم خودم به دنيای بيرون؛
ديشب تبدیل شده بود به حصاری سنگی و سرد.
چشمم را به ستاره ای دوخته بودم که از همه تنهاتر بود و غمی داشت
به وسعت دنيا درست مثل من.نميدانم چرا بغض سنگينی گلويم را ميفشرد.
ناگهان ستاره خاموش شد.تنها شاهد بغض
و التماس من ديشب برای هميشه خاموش شد.
ديشب آسمان هم برای ستاره گريه کرد ؛آسمان باريد و باريدو باريد... .
ديشب بغض گلويم که منتظر تلنگری کوچک بود شکست.
چشمانم دوباره باريدند و گونه هايم که محتاج اشک بودند؛
سيراب شدند.بعد از ساعتی ابرها هق هق گريه خود را خوردند
ولي چشمان من همچنان ميباريد.
نسيم که تا ديروز مانند دستی نوازشگر برای صورت من بود
ديشب تازيانه هايي
بود که بی دليل مرا آزار می داد.من باريدم و باريدم و باريدم ...
فقط به اميد روزی که در تنهايي خودم از غم بزرگی که داشتم
مانند ستاره تنها و بی کس تر از همه و برای هميشه خاموش شوم.
مرا به یاد بیاور
مرا زیادمبر
که انعکاس صدایم درون شب جاریست
کسی نمیداند
که در سیاهی شب دشنه ای ست
درپشتم
که در سیاهی شب
خنجریست در کتفم
مرا ندیدی
دیگر مرا نخواهی دید
که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب
که پشت پنجره آوازدیگری جاریست...
چنان بيگانه اي حتي .. که نامم را نمي داني ...

داداش سينا برگشت
((تو اين مدت که نبودم برادر عزيزم همايون(ديگران)براي اين وبلاگ خيلي
زحمت کشيد و وبلاگ رو سر پا نگه داشت ، براي همين از همايون عزيز خيلي
ممنونم و اميدوارم هميشه پيشمون بمونه...اين متنم كه يكي از
دلنوشته هاي خودمه تقديم ميكنم به تمام شما دوستاي گلم...))
![]()




چند كلمه حرف حساب:

روح مــــن بــــراي مـــن رفـــيـــقــي اســـت کـــه مــــرا هــنـــگــام روزهــــاي ســـخت و ســــنـــگــــيـــن دلــــداري مـــــي دهــــد و هــــنــــگــــام زيــــاد شــــدن غــــــم هــــاي زنـــدگـــــي بـــــه مــــن تســــکــــيــــن مـــــي بـــــخشـــــد.کـــــســـــي کـــه هـــــمـــدم روح خــــود نـــبـــاشـــد دشـــمـــن مـــردم اســــت .کــــسي کـــه در خــــويشـــتـــن خـــويـــش دوســــتـــي را نـــمـــي يـــابــد آکـــنـــده از نـــاامـــيـــدي خـــواهـــد مـــرد؛ زيــــرا زنــــدگــــي از درون انســــــــــــــــــــان مي جـــــوشـــد نــــه از بــــيــــرون او
بیگانه(سینا)
كوهنورد
داستان درباره يك كوهنورد است ، كوهنوردی كه می خواست
از بلندترين كوه دنيا بالا برود . او پس از سال ها آماده سازی
سرانجام ماجراجويی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه
افتخار كار رافقط برای خود می خواست،
تصميم گرفت تنها بالا برود .
شب بلندی های كوه را تماما دربر گرفت ، ومرد ديگر هيچ
چيز را نمی ديد. همه چيز سياه بود. اصلا
ديد نداشت وابری تيره روی ماه وستاره ها را پوشانده بودو
ديگر هيچ بو و هيچ.
همانطور كه از كوه بالا می رفت، چند قدم مانده
به قله پايش ليز خورد و از كوه پرت شد. در حال سقوط
فقط لكه های سياهی را در مقابل چشمانش می ديد.

احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه اورا در خود می گرفت.
همچنان كه سقوط می كرد، همه رويدادهای خوب وبد زندگی به يادش آمد.
درآن لحظه فكرمی كرد كه چقدرمرگ به اونزديك شده.
ناگهان احساس كرد كه طناب به دوركمرش محكم
شد.بدنش ميان آسمان وزمين معلق شده بود و همانند
پاندول ساعتی در حركت بود، دراين
لحظه چاره ای جزآنكه فرياد بكشد: (خداياكمكم كن!) برايش باقی نمانده بود.
ناگهان صدای پر طنيني كه از اسمان شنيده مي شد،جواب داد:
- خدايانجات بده!
- واقعا باور داری كه من ميتوانم نجاتت بدهم؟
- البته كه باور دارم.
- اگر باوری داری طنابی را كه به كمرت بسته شده ، پاره كن
يك لحظه سكوت ....
اما مرد تصميم گرفت باتمام نيرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می گويند، روز بعد يك كوهنورد يخ زده ر پيدا كردند.
بدنش ازيك طناب آويزان بود وبا دست هايش محكم طناب را گرفته بود ...
او فقط يك متر از زمين فاصله داشت !توجه كنيد : " فقط يك متر"
وشما؟

چقدر به طنابتان وابسته ايد؟
آيا حاضريد آن را رها كنيد؟
در مورد خداوند يك چيز را نبايد فراموش كرد و آن اينكه
هرگز نگويد كه او شما را فراموش كرده ويا تنها گذاشته
هر گز فكر نكنيد كه اومراقب شما نيست. به ياد داشته
باشيد كه او همواره شما رابا دست راست خود نگه داشته است.