|
.•* *•.بيا زندگي را بدزديم و ميان دو ديدار تقسيم كنيم.•* *•.
|
سلام
راستش ديدم نميشه بدون خداحافظي برم براي همين اومدم كه از همتون خداحافظي كنم.
در ضمن اگه بين شما دوستاي گلي كه به وبلاگ بيگانه سر ميزنن
كساني هستن كه علاقه دارن
وبلاگ رو آپ كنن ميتونن عكسها، دردودلها و نوشته هاشون رو
به ايمل بيگانه (سينا)
ارسال كنن تا متنها و نوشته هاشون تو وبلاگ درج بشه...
دوستاي گلم هر خوبي يا بدي ديدين به مهربوني و بزرگي خودتون حلال كنين
خيلي دوستتون دارم.

۞ صدای خاموش ۞
ديشب دوباره پشت پنجره ايستادم و به آسمان خيره شدم.
نگاهم را به قطره های باران دوخته بودم و با سقوط هر قطره
به یاد اشکهايم که بارهاوبارهابه خاطر شرم چشمهايم
بی صدا مي باريد.و به ياد تمام لحظه های سنگی زندگيم افتادم ،
لحظه هايي که حتی دريچه ای به روی شادی برايم باقی نمی گذاشت.
در این لحظات هميشه به دنبال
روزنه ای بودم تا خودم را از عالم درد و رنج نجات دهم.خيلی قبلها آسمان فقط
برايم به اندازه وسعت پنجره اتاقم بود،اتاقی که دردهايش به وسعت دنيا بود.
دنيايی که هيچ ثمری به جز درد برايم نداشت.
گاهی وقتها عشق نیز برايم دردی بود که درمانی برايش نداشتم.
گاهی وقتها بين اين همه غم احساس دلتنگی می کردم
و اشک تنها مرهم دردهايم بود.
باز مثل هر شب ديگری چشمم را به آسمان دوختم،
حس غريبی داشتم.با همه چيز بيگانه شده بودم.
آسمان برايم تازگی پيدا کرده بود؛گويي تا آن شب اصلا آسمانی نديده بودم.
حتی اتاقم نیز با من غريب بود،اتاقی که سالها تنها شاهد گريه های من بود.
پنجره که تا ديشب برايم دريچه ای بود از عالم خودم به دنيای بيرون؛
ديشب تبدیل شده بود به حصاری سنگی و سرد.
چشمم را به ستاره ای دوخته بودم که از همه تنهاتر بود و غمی داشت
به وسعت دنيا درست مثل من.نميدانم چرا بغض سنگينی گلويم را ميفشرد.
ناگهان ستاره خاموش شد.تنها شاهد بغض
و التماس من ديشب برای هميشه خاموش شد.
ديشب آسمان هم برای ستاره گريه کرد ؛آسمان باريد و باريدو باريد... .
ديشب بغض گلويم که منتظر تلنگری کوچک بود شکست.
چشمانم دوباره باريدند و گونه هايم که محتاج اشک بودند؛
سيراب شدند.بعد از ساعتی ابرها هق هق گريه خود را خوردند
ولي چشمان من همچنان ميباريد.
نسيم که تا ديروز مانند دستی نوازشگر برای صورت من بود
ديشب تازيانه هايي
بود که بی دليل مرا آزار می داد.من باريدم و باريدم و باريدم ...
فقط به اميد روزی که در تنهايي خودم از غم بزرگی که داشتم
مانند ستاره تنها و بی کس تر از همه و برای هميشه خاموش شوم.
مرا به یاد بیاور
مرا زیادمبر
که انعکاس صدایم درون شب جاریست
کسی نمیداند
که در سیاهی شب دشنه ای ست
درپشتم
که در سیاهی شب
خنجریست در کتفم
مرا ندیدی
دیگر مرا نخواهی دید
که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب
که پشت پنجره آوازدیگری جاریست...