|
.•* *•.بيا زندگي را بدزديم و ميان دو ديدار تقسيم كنيم.•* *•.
|

افسوس که عشق جاودانه نيست...
عشق گل سرخيست که طاقت طوفان را ندارد....
عشق يک خاطره ي سبز است که از آمدن پاييز ميترسد...

!!!...
حرفی اگر هست
بهتر که چشمی بگوید
و چشمــــــی پذیرا شــــــود
غمـــــــــی اگـــــــــر هســـــــت
بهتـــــــــر که دستی بـــــازگـــــــوید
و دســـــــتی به غمــــــگساری نشـــــــیند
هـــــرگز کلام اینچنــــین ناتوان نبـوده اسـت

چند كلمه حرف حساب:
فتوا نميدهم،فلسفه نميبافم،شعر هم نميگويم،فقط دغدغه هايم را تكرار ميكنم.دغدغه من اينست
كه چرا آدمها فراموش كرده اند عاشق شوند،
فراموش كرده اند ليلا زده شوند واين فراموشي بيماري بزرگ قرن ماست.
ما فراموش كرده ايم دلواپس پنجره باشيم
دلواپس كوچه باشيم
دلواپس ليلا باشيم…

ميخوام از روزگار بگم...از روزگاري كه همه رو بيمار كرده...دنيايي كه همه دچارش شديم...تاحالابه اين
فكر كرديد كه چراهستيم؟؟؟چرانفس مي كشيم؟؟؟چرا راه مي ريم؟؟؟چرا زنده ايم؟؟؟اصلا...چرا عاشق
مي شيم؟؟؟واقعا نميشه به جواب هيچ كدومشون رسيد!!!من كه نرسيدم...ولي ميخوام يه بار با
شما
امتحان كنم...حالاچشماتونو ببنديد...بستيد؟؟؟خوبه ...خيلي عاليه...چي ميبينيد...؟؟؟بذاريد من
بگم...يه دنياي قشنگ...توي اين دنيايه قشنگ
ما بهترينيم...عاشقترينيم...خوشبخترين...انسانترين...و
خلاصه هرچيزي كه توي دنياي واقعي ديدنش مثل يه خوابه اينجا ميشه ديد...لمسش كرد...واي خداي
من...عجب دنياي جالبيه..چقدر همه چيز زيباست...واي خدايا
من توي اين دنياي پوچ من بهترينم...حالا
چشماتون رو باز كنيد...خوب به دورو برتون نگاه كنيد...ديگه هيچي نيست .
نه از اون دنياي قشنگ ،و نه
از اون روياهاي شيريني كه ساختيم...هيچي نمونده...خوب نگاه كنيد...چي مي بينيد؟؟؟ بذاريد بگم
توي اين دنيا چي ميبينم...حالا فقط من موندمو يه دنيايي كه اصلا دوستش ندارم...حالا فقط من موندم
با يه عالمه آرزوهاي محال...حالا فقط من موندم و دلتنگي، حالا فقط من موندم و تنهايي ،حالا فقط من
موندم و خودم...تنها خودم...ديديد؟حالا فهميديد چرا گفتم پوچ؟چرا گفتم كه ما بيمار اين دنيا شديم؟
حرف
همه آدما اينه كه :كاش مي شد هميشه چشمامونو ببنديم و توي رويا باشيم...من كه از اين همه
پوچي و بيهودگي بيزارم...چقدر توي اين دنياي واقعي زندگي كردن سخته...!!!
(ميخوام واسه هميشه چشمامو ببندم...!!!)

چند كلمه حرف حساب:
اینجا جای من نیست، بر روی این زمین غریبم،
این آسمان سقف خانه من نیست ، من نباید به اینجا می آمدم،
اینجا تبعید گاه من است.
چه تنگنای تاریک وخفقان آوری با دیوارهای بلند و قطور !!!
برجهای سیاه و عبوس ،تنها ، بیکــس،چشم براه.
سالیانی خود را به در و دیوار زدم تا مگر راهی پیدا کنم،بگریزم...
اما نشد.
هیچ دری به بیرون باز نشد،هیچ کس از بیرون نیامد و
من چه تلخ آنرا تجربه کردم.
پس چه باید کرد ؟؟؟
این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند،
پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست،
و چاره دیگری پیدا نیست...!!!

خدا بود و ... خدا بود و خدا بود ....! تنها خدا بود .... که آفرينش رو رقم زد… نمي دونم ...؟؟؟
آيا راجب اين ماجرا...! تدبيري ... حکمتي ...؟
آري ...! بي گمان نتيجه ، برايش زيباست که آفرينش ... آغاز شد ...
امشب اين ، شاعر تنها ، براي چه به اين فکرها افتاده نمي دونم ...!
آخه ميگن عشق باعث درست شدن همه چيز ميشه...!!!
نكنه خداهم عاشق بوده...؟؟؟
ولي عاشق چي...!؟!؟!؟
عاشق كي...!؟!؟!؟

چند كلمه حرف حساب
چند روز زندگي را فقط گاه پريدن مي دانم . شايد سخت باشد اينكه هميشه در اين انديشه باشيم : " پرواز سخت است ! " بايد آموخت كه انسان خلق شده است براي " حركت " و نه " ايستايي " براي پريدن و اوج گرفتن . كه اگر جز اين بود آفرينش او را بي معنا مي دانستم . بايد رفت ، بايد شد ، نبايد ماند اينجا جاي ماندن نیست باور کن...
ميگفت دوستت دارم...
ميگفت بهم اعتماد كن...
ميگفت از اين لحظه به بعد ديگه تنها نيستي چون من باهاتم...
ميگفت اگه باهم باشيم ديگه تنهايي نميتونه به خودش اجازه بده كه بياد سراغمون...
ميگفت تا ابد باهاتم...
راستي دوست داشتن چطوريه؟؟؟؟؟؟؟؟
چطور بايد اعتماد كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تنهايي!!!
راستي ابد يعني چند روز؟؟؟؟؟؟؟
به خودم كه اومدم،ديدم عاشق شدم!!!
ديدم بهش اعتماد كردم!!!
ديگه نميترسيدم...چون ديگه تنها نبودم...
ابد...!!!
ابد...!!!
ابد...!!!
كاش بهم گفته بود ابد يعني وقتي كه براش تكراري شدم.
حالا من موندم و تنهايي و ترس و بي اعتمادي...
ولي يه يادگاري ازش دارم كه اونو هيچوقت نميتونه ازم بگيره
هنوزم عاشقشم...
خدايا چه شد بر عشق كه اينگونه آميخته شد با نيرنگ و فريب؟؟؟

چند کلمه هم حرف حساب:
روح من برای من رفیقی است که مرا هنگام روزهای سخت و سنگین دلداری می دهد و هنگام زیاد شدن غم های زندگی به من تسکین می بخشد.کسی که همدم روح خود نباشد دشمن مردم است .کسی که در خویشتن خویش دوستی را نمی یابد آکنده از ناامیدی خواهد مرد؛ زیرا زندگی از درون انسان میجوشد نه از بیرون او...
من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت و اگر پیش از به زبان آوردن آن مرگ مرا دریابد این فرداست که آن را به زبان خواهد آورد.زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد...
من آمده ام تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی زندگی کنم.من اینجایم,زنده,مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند.
اگر آنها چشمانم را درآورند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد.اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند من وَجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای است از رایحه زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان و اگر هوا را از من دریغ کنند من با روحم زندگی خواهم کرد زیرا روح مکمل عشق و زیبایی است...
من آمده ام تا برای همه و در میان همه باشم , روزهایی خواهند آمد که آنچه من اکنون در خلوت خویش انجام میدهم در پیشگاه مردم آشکارا و باب خواهند شد و آنچه من امروز با یک زبان میگویم فردا آن را با زبان های بی شمارباز خواهد گفت...!!!
اي کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم !!!
و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد !!!
آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگی کرد؟؟؟
دنيايی که در آن آدم ها روزی چندين بار عاشق می شوند !!!
دنيايی که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشی ها ميتوان يافت !!!
دنيايی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفايی و دروغ گرفته ...
دنيايی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفايی قانون ٬ و دل شکستن سنت است ...
دنيايی که در آن عشق را بايد به بها خريد !!!
بهاي عشق چيست؟؟؟

ای شما!!!
ای تمام عاشقان هر کجا!!!
از شما سوال می کنم؟؟؟
نام یکنفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟؟؟
یک نفر که تاکنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
گرچه بارهاوبارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود
یک نفر که تا همین دوروز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود
ای شما!!!
ای تمام نامهای هرکجا!!!
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟؟؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
درمیان خویش راه می دهید...؟؟؟


عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز ، زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او ، زير باران دست تو در دست او

تکرار لحظه هاي من از بی کسی های بی انتها میان حریقی ز هذیان و تب به دنبال دستی پر از سادگی تو را یافتم در نفسها ی شب برای عبور از دل بی کسی شدی تکیه گاهم ، شدی مرهمم... تو را خواستم ، شک نکردم به عشق اگرچه پر از آیه های غمم. غریبی مکن با من شب زده، مرا با خودت تا به رویا ببر کمک کن که بگذارم این بغض را کنارت برای ابد، پشت سر زمانی که غمگین ترین می شوم پر از بی پناهی شبیه غروب برآیم تویی فرصت زندگی تویی بهترین فصل یلدای خوب برای بریده نفس های من برای قدم های لرزان من

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن ايکاش
مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست ايکاش مي دانستي مرز خواستن کجاست و ايکاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد حرفها را گاه نمي توان گفت من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم مي بلعم...

قلب من و تو را
پیوند جاودانه مهریست در نهان
پیوندجاودانه ما ناگسسته باد
تا آخرین دم از نفس واپسین من
این عهد بسته باد...

شنیدم کسی از پشت دیوار می گفت بهار در راه است...
وسوسه شدم پنجره را باز کنم....همان پنجره رو به تو...
نفس که کشیدم یادم امد که هنوز زنده ام...
دوستانم را دیدم که هنوز به من وفادارند...
همان دوستان همیشگی :باران و غروب را می گویم...
خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم که خیالت آمد...!!!
خدای من! بهار امسال چه جشنی می شود! اینجا چقدر شلوغ است: من
باران.غروب و
خیال تو

شب آغاز هجرت تو
شب در خود شكستنم بود
شب بيرحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . .
وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند
براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد . جويبار آهي كشيد
و گفت : آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك
تبديل شود و آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است .
گلها گفتند : راست مي گويي ،
چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟
جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟
گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در آب
شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر
زيبا بود .
جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم
مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان
او تماشا كنم ...


به دیدارم بیا هر شب ...
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند...دلم تنگ است...بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند...
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها....
دلم تنگ است